+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 13:5  توسط rahgozar  | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:59  توسط rahgozar  | 
                      

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:57  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم شهریور 1393ساعت 12:53  توسط rahgozar  | 

 حکایتی از مرحوم شیخ رجبعلی خیاط

یکی از شاگردان مرحوم شیخ رجبعلی خیاط می گفت:

بعداز فوت مرحوم شیخ،ایشان را در خواب دیدم، از او سوال کردم در چه حالی؟

گفت : فلانی من ضرر کردم !!

گفتم شما ضرر کردی ؟! چرا ؟!

فرمود: زیرا که خیلی از بلاها که بر من نازل می شد با توسل آنها را دفع می کردم،

ایکاش حرفی نمی زدم چون الآن می بینم برای آنهایی که در دنیا بلاها را تحمل

می کنند در اینجا چه پاداشی می دهند ..

(برگرفته از کتاب کرامات معنوی:سیدعباس موسوی)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 10:2  توسط rahgozar  | 
قرارمان اینجاست...

اینجا خانه ماست...

خانه ای که تمایل به ورود در ان نداریم...

اینجاست خانه ی تنهایی مان...

تا ابد می توانیم حسرت خوب نبودن بخوریم... تا ابد می توانیم فکر کنیم...همانی که کمتر برایش وقت گذاشتیم

اینجاست...

خانه ابدی ما اینجاست...

de3e5e48e8211e523eb7ef46091cf773_large

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 13:0  توسط rahgozar  | 
                             

                              ایا در این دنیا کسی هست بفهمد

                         که در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟

                                   چقدر زنده نبودن خوب است

                                           خوب خوب خوب

      

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 12:1  توسط rahgozar  | 

یک آیه در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر میکنم اگر همه ی انجیل تحریف شده باشد این آیه اصیل است , زیرا بوی سخن یک پیغمبر را میدهد و تصور نمیکنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می پردازند این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله زیبائی بسازند . میگوید :

"" ای انسانها از راههائی مروید که روندگان آنها بسیارند از راههایی بروید که روندگان آن کم اند ""                

                                                                                                                  (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 11:30  توسط rahgozar  | 
زندگی به من اموخت هیچکس شبیه حرف هایش نیست... اما............................................... چقدر دوست داشتنی هستند ادمهایی که شبیه حرف هایشان هستند............

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 16:13  توسط rahgozar  | 
می گویند عشق آنست کهبه او نرسی

 و من می دانم چرا …!

 

 زیرا در روزگار من

 

کسی نیست که زنانه عاشق شود و مردانه بایستد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:18  توسط rahgozar  | 
از کرامات شیخ رجبعلی خیاط

خداي عيب پوش

يكي ازدوستان شيخ

به قصد زيارت شيخ از منزل خارج مي شود .

در بين راه انديشه گناهي به سرش مي زند .

به منزل شيخ كه مي رسد و مي نشيند ،

شيخ مي گويد :فلاني ! در چهره توچه چيزي مي بينم ؟

دردل مي گويد:// يا ستار العيوب !//

شيخ مي خندد و مي پرسد :

چه كار كردي آنچه مي ديدم محو و ناپديد شد.؟ 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 19:30  توسط rahgozar  | 
دل خوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همین جاست کجا میرویم؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 18:50  توسط rahgozar  | 

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...

«دکتر علی شریعتی»




+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 18:25  توسط rahgozar  | 

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.

 اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...

 آن جا که در میان خاک خوابیدی؛

 «سنگ تمام» را می گذارند و می روند ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 18:16  توسط rahgozar  | 

هیچکس تنها نیست ، او در همه حال کنار ماست

بی همتای اول                                      

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 21:44  توسط rahgozar  | 

               

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 12:32  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 12:19  توسط rahgozar  | 

                      

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 12:18  توسط rahgozar  | 
افسون زندگی

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....

می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار

همسر هستی .....

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر

زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی !!!

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می

بینی !!!

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر؟؟؟

و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود  ، مادر می

شود ، پیر می شود و می میرد.....

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از

درد ...!!! هست ونیست...


افسون زندگی:

 در بیکرانه زندگی دو چیز است که افسونم می کند :

 آبی آسمان که می بینم و میدانم که نیست

و

 خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 12:6  توسط rahgozar  | 
روایت داریم که :


به هنگام دفن جنازه..
اگر متوفی متولد دهه ی 60 خورشیدی ست، قبرش را خیلی عمیق تر حفر کنید!
می پرسند: چرا؟
می گویند:
... آخر می دانید، این نسل آرزوهای زیادی برای به گور بردن با خودشان به همراه دارند...!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 11:21  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 11:10  توسط rahgozar  | 

          

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 10:22  توسط rahgozar  | 

       جالب است! ثبت احوال همه چیز را در شناسنامه ام نوشته  است به جز احوالم!

                                                                                                        حسین پناهی


   

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 10:2  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 12:38  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 12:19  توسط rahgozar  | 
امروز که از خواب بیدار شدم از خودم پرسیدم :

زندگی چه می گوید؟

جواب را در اتاقم پیدا کردم،

سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!

پنجره گفت : دنیا را بنگر!

ساعت گفت : هر ثانیه با ارزش است!

آیینه گفت : قبل از هر کاری به بازتاب آن بیندیش!

تقویم گفت : به روز باش!

در گفت : در راه هدف هایت سختی ها را هُل بده و کنار بزن!

زمین گفت : با فروتنی نیایش کن!

و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 11:8  توسط rahgozar  | 

www.roozgozar.com-732

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
نکته
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 11:1  توسط rahgozar  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 9:45  توسط rahgozar  | 
کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را

           با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

                 بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

                       در دیار رویاهای خویش با تو

                                                 درنگ می کنم!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 10:56  توسط rahgozar  | 

قصه نیستم که بگویی 

                نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

                یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی 

                من درد مشترکم

                                   مرا فریاد کن...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 10:35  توسط rahgozar  |